خاکروبی...!
چقدر اینجا گرد و خاک نشسته
دلم خواست یه چیزی بنویسم
دلم نمیاد درش رو تخته کنم شاید دوباره شروع کردم به نوشتن
فعلا تنها کاری که نمیتونم بکنم وبلاگ نویسیه!
ایران نامه ...!!!
دیگه بعد این همه مدت نبودم گفتم یک سفر نامه خوب با عکس بذارم اینجا شاید بعداً جز خاطرات خوب ما شد...
شروع سفر
دعا و نماز قبل سفر که میگن خیلی تاثیر داره :دی
بعد از گم کردن پاسپورت تو فرودگاه مونیخ یه چای داغ تو هواپیما میچسبید...
رم از بالا
هوای رم بارونی و دلچسب
چون تو رم هفت ساعت معطل میشدم، اولش میخواستم برم شهر زیبا و تاریخی رم رو ببینم اما بعد فهمیدم که با اون همه وسایل نمیشه در ضمن باید کلی پول خرج میکردم و چون شنیده بودم سیستم نقلیه عمومیش خیلی بی نظمه بیخیال شدم... حتی میخواستم وسایلم رو بسپارم دست امانت فرودگاه که یه ایرانی بهم گفت وسایلت رو میدزدن
برا همین کلا 7 ساعت نشستن رو ترجیح دادم
خودمو کشتم تا دستش رو از دهنش برداره... خیلی سرتق بود
7 ساعتی که تو فرودگاه معطل بودم با ایرانی هایی که اونجا بودن سرگرم صحبت شدیم... اوایلش هیچ کس مایل به صحبت نبود اما بعدش دیدن که اینجوری وقت نمیگذره دیگه جماعت ایرانی اونجا راه انداختن و همه باهم بحث میکردن مدل صف نونوایی ... کل پرواز دوم ایرانی بودن و برای سلامتی آقای خلبان صلوات فرستادیم :دی
تهران از بالا ... یادمه دلم خیلی برای شب های تهران تنگ شده بود
این تابلو خیلی خوشحال کننده بود .. بعد این همه تابلو خارجی یه تابلو فارسی می چسبید
احساس غرور کردم...اخه تو اروپا هم صف اروپایی ها جداست و این ازار دهنده بود...هرچند اونا نمیان ایران تا ما تلافی کنیم
این هم محمدرضا و سینا که لطف کردن اومدن فرودگاه استقبال، اما یادشون رفت برا چی اومده بودن...داشتن واسه خودشون صفا میکردن و چایی میخوردن که یهو من اومدم پیششون . یادمه سینا گفت اینجا چی کار میکنی :دی
این هم داش سینا که کلاه گذاشت سر ما
مزدا و خونه زیباش با ساندویچ سعید که اساسی چسبید...البته شهروز نذاشت ما زیاد بخوریم :دی
نمایشگاه و غرفه ما
به به این دیگه واقعا تهش بود ... اروندکنار
شیرینی قبولی محمدرضا تو دانشگاه ما
شبهای تهران بدون شرح - پارک ملت
مدال الکترونیک با خاطرات خوب و بدش
تولد من و هادی - سنتی که من بنا نهادم و بعد رفتن من هم ادامه داشت
پیوندتان مبارک :دی
مدال در یک نگاه
پیتزا هشت یوسف آباد چهارراه فتحی شقاقی با سلمان و هادی و حسین و جای خالی سرباز سهند فقیه نصیری
بالاخره رفتم دیار خودمان و این هم سفره هفت سین خانه ما
پریا کوچولو
زیبا تر و با مزه تر از این خانوم پیدا کردین جایزه دارین
دماوند از خانه ما
و تمام شد روزهایی که ...
این هم عمو سبحان که مارو رسوند فرودگاه ... دمش گرم
تو صف تحویل بار ایستاده بودم که یکی محکم زد پس گردنم دیدم سعید بود. فهمیدم که با دو تا از بچه های قدیمی مرکز همسفرم ... سفر خوبی بود
هرچند سعید همش خوابید و اکبر هم نگاهش به بال های هواپیما بود :دی
و سعید نفهمید که من غذاش رو خوردم :دی
نزدیکای رم من خوابم برد
رم و باز هم هوا بارونی و دلچسب
پرواز دوم و این هم کوه های آلپ از بالا
بالاخره برگشتم - با سپاس ویژه از آل ایتالیا
جنگل خیابون هایگل هوف
سنت و مدرنیته
هایگل هوف و بارون
هوا بهتر از این نمیتونست به پیشواز من بیاد
سفر خیلی عالی بود و از موقعی که برگشتم خدا رو شکر همه چی رو رواله ...
به امید سفر های بعدی
خوش باشید
امتحان...!!!

سلام...
امتحانام تا دو هفته دیگه شروع می شه....
کشته مرده سیستم آموزشی آلمانم.... فرجه بخوره تو سرشون، هنوز یه سری از درس ها تموم نشده ، امتحان ها شروع می شه
خب این پست با این هدف نوشتم که چیزی نوشته باشم !
دعا کنید برا امتحان ها 
سال نو...!!!
![]()
سلام
با عرض تبریک سال نو میلادی به همه دوستان در غربت...
بالاخره این تعطیلات همه بهونه ها رو از من گرفت تا یه دستی به گردو خاک این وبلاگ بکشم.
دیشب رفتیم خیر سرمون آتیش بازی. گفتیم لابد شبیه این فیلم های خارجی که میدیدیم، کلی آتیش بازی هماهنگ بعد تحویل سال انجام میدن. اما دیدیم هر کس واسه خودش عین چهارشنبه سوری آتیش بازی میکنه. بعد گفتیم لابد همه جا اینجوریه. بعد اومدیم خونه تو اخبار دیدیم که نخیر لندن و سیدنی و آمستردام و نیویورک ترکوندن. ولی این مونیخ بی بخار هیچی .
این روزا خوابم هم بهم ریخته اساسی. عین جغد شدم 
ایندفعه میخوام از عجایب آلمان بنویسم. چیزایی که من به عنوان یه ایرانی اومدم اینجا و شاخ در آوردم:
دانشگاه:
-اینجا بعد کلاس یا سخنرانی به جای دست زدن برای استاد یا سخنران با انگشت میکوبن رو میز. من اوایل میمردم از خنده. کلی ضایع بود 
- کلا برای ثبت نام هیچ فرمی رو پر نکردم بر خلاف ایران که شونصد تا فرم میذارن جلو آدم که تو همشون باید اطلاعات تکراری بنویسی.
- چیزی به نام انتخاب واحد اینجا نداریم. سر هرکلاسی خواستی میری و آخرش هم برای امتحانات ثبت نام میکنی. حضور غیاب هم نداریم کلاً. حالشو ببر 
- در دانشگاه و اماکن عمومی کلاً آبسرد کن یا چیزی شبیه این وجود نداره. کلاً در یک جمله در آلمان چیزی مجانی دیدی باید تعجب کنی !!!!!!!!!!!!
بانک:
- برای حساب باز کردن باید وقت بگیری از قبل. در ضمن 1 ساعت هم طول میکشه تا حساب باز کنی. کلی توضیحات اضافی میدن و میخوای طرف رو خفه کنی. چون بدیهیات رو برات توضیح میده. مثلاً میگه حساب بهت کمک میکنه که توش پول بذاری و برداری!!!!!
- کلا از نظر بانکداری اینترنتی و عابربانک ایران بهتره. چون میتونی تو ایران به هربانکی مجانی پول بفرستی از طریق عابربانک یا اینترنتی. اینجا هم میشه! اولاً مجانی نیست دوماً سه روز طول میکشه برسه!!!!!
- بانک ها سود نمیدن که هیچی یه پولی هم کم میکنن
! ما مسلمونیم ربا داریم این ها کافرن اما ربا ندارن. به قول یکی از بچه ها، مملکته داریم؟
مترو:
- اینجا تو همه چی باید صرفه جویی بشه. پله برقی ها اولش یه حسگر وزنی دارن که به محض اینکه پاتو بزاری رو پله برقی شروع به حرکت میکنه و بعدشم که خارج شدی خاموش میشه. بعضی از پله برقی ها هم دو طرفه ست. یعنی بعضی موقع ها بالا به پایین میره بعضی وقت هام برعکس 
- همیشه تو مترو سه یا چهار نفر رو میبینی که ایستاده یا نشسته در حال مطالعه هستند. کلاً این اخلاق بارزشونه ! حتی بچه ها رفته بودن ایتالیا میگفتن اونجا از این خبر ها نبود.
- تو مترو مونبخ یه سری شیار به موازات خط قرمز ایستگاه ها وجود داره که این نابینایان با عصاشون میتونن مرز مجاز رو تشخیص بدن و توی تونل یا دالان مترو نیوفتن. یادمه وقتی برای اولین بار یه نابینا رو دیدم که داره از این امکان استفاده میکنه زیاد به نظرم عجیب نیومد. اما وقتی برگشتم خونه تو اخبار خوندم که یه نابینا تو مترو تهران فوت کرد. واقعا چیز ساده ای بود که اصلا به پول و تکنولوژی بر نمیگرده بلکه به فقر فرهنگی دولت بر میگرده.
- شاید همه بدونن. اینجا بلیط مترو بطور منظم چک نمیشه. همه بلیط میخرن و پروسه بلیط چک کردن هم رندوم انجام میشه و هر کس هم نداشته باشه چهل یورو جریمه میشه! اما نود درصد اوقات چک نمیشه.
اجتماع:
- وقتی این آلمانی ها با هم هستند و من یا یه غریبه دیگه تو جمع باشیم. انگلیسی حرف میزنن! این اخلاقشون خیلی خارجیه انصافاً.
- یه بار قرار بود بریم اردو با یک اتوبوسی. بعد راننده زن بود! کلی تعجب کردم.
- اینجا شهرداری هر ماه تو مرکز شهر پارتی میگیره برای جوون ها! برعکس ایران که جوون ها پارتی میگیرن پلیس میریزه جمع میکنه 
- یه سری چیزهای دیگم دیدم. اما نمیشه گفت :دی
کامنت یادتون نره 
پایان گزارش یک
تماس فرت!
----------------------
پ.ن:
آنهایی که (از ایران) رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که (در ایران ) مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکا بدون پارازیت کلافه می شوند و دائم پشت دیش هستند
آنهایی که رفته اند پای اینترنت، دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
با تشکر از مهرانی
من در غربت...!
امروز من برای بار دیگه از ایران خدا حافظی کردم
این عکس هم طلوع آسمان ایرانه از داخل هواپیما!
سعی دارم اینجا فعال تر شم
دل مردگی...!!!
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
وان توبه صد ساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
دهانم آفت زده
از طعم گس این روزها...
خاطرات پاییزی...!!!

این روزها فقط با آهنگ پاییز پاییز پاییز به خلسه میرم....
خاطرات پاییزی
هر روز پیش من مینشینند
همینجا
در ذهنم...!
احساس...!!!
بسترم
صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دیگری ...!
- ه.ا.سایه-
قسمت ما ...!!!
امروز این نوشته رو پشت یه وانت خوندم...
خیلی منو به فکر فرو برد:
و
این
بود
قسمت
ما
...!
بال فرشتگان سحر ...!!!
بال فرشتگان سحر
هوشنگ ابتهاج
بال فرشتگان سحر را شکسته اند،
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند،
اما تو هیچگاه نپرسیده ای که :
مرد!
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان درین شب تب کرده ی عبوس،
پای زمان به قیر فرو می رود که مرد،
اندیشه می کند:
شب را گذار نیست!
اما به چشم های تو ای چشمه ی امید،
شب پایدار نیست!